اونايي كه وقتي راست راه مي رفتند بقيه دولا مي شدند!!!پول،ثروت،خونه و مثلا بهترين زندگي رو داشتند!!!كساني كه فرعون وار حتي برج ساختند و به طرف خدا تير پرتاب كردند و با او اعلام جنگ رسمي كردند!!! اما كاش نمي رفتم!!! تصاويري رو ديدم كه...البته غير از اين هم انتظار نمي رفت!!!شما هم ببينيد اين تصاوير رو با دوربين همراه گرفتم (بدون شرح!)
عاقبت دنيوي مغضوبين



مدتيه چيزايي كه بقيه رو خوشحال مي كنه به من سودي نميرسونه يه عده يه طرف پيگير جريان هاي سياسي هستن پدر اين سياست بسوزه!!!همه رو جون هم انداخته!!!يه طرف با عده ايي مي گن ول كه بابا بي خيال هر خواست بياد هر كي هم كه خواست بره به ما چه!يه عده ديگه مي گن همشون دزدن اگه دزد نيستند پس بگن پول نفت كجا ميره!!!!!!توي همين مسائل مونديم هي هي هي!!!نمي دونم چي بگم واقعا نمي دونم اصصلا نمي دونم چرا دارم مي نويسم!!!راستش رو بگم تا حالا از خودمون پرسيديم:
خدا كجاي زندگيمونه؟؟؟؟؟؟
توي اين روزمرگي ها گم شديم!!!و و و و خدا داره ما رو مي بينه!خدا داره ما رو مي بينه!خدا داره ما رو ميبينه!هي روزگار!شيطون پوز ما رو به خاك ماليده يا ما پوز اونو؟؟؟؟؟؟؟؟؟والله قسم اين نوع زندگي خوشبختي نيست!نمي دونم چرا دارم اين حرفا رو ميزنم اما دوري از امام مهدي(عج)داره داغونم مي كنه.
سربازا فرمانده تنهاست!
بياييم فرهنگ زندگيمان را بر اساس فرهنگ انتظار شكل دهيم يعني تماما دقدقه مان ظهور منجي باشه اونوقت چقدر خوشكل مي شه!!!!
حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي:
ماه مبارك رمضان بهترين وقت براي رفع كدورت ايجاد شده بين مسئولين كشور است.
جاي شما خالي چند شب پيش حرم حضرت رضا(ع) توي صحن جامع رضوي بودم.داشتم به صحبت هاي حضرت مكارم شيرازي گوش ميدادم.كسي كه تماما به او اعتماد دارم و اونو رو يكي از سربازان حقي امام زمان مي دونم.ايشون فرمودند كه ماه رمضان بهترين فرصت براي رفع ناراحتي ها و كدورت هاي پيش آمده بين مسئولين كشور است.ما اين توقع رو از همه مسئولين دارم كه اگه واقعا اداعا داريد مي كنيد كه مسلمونيد اين بهترين فرصته.
ادامه دارد...

عصر جمعه بود؛دلم گرفته بود؛يه جمعه ديگه گذشت تو آقامون نيومد...ديوان حافظ رو برداشتم و مثل هميشه از حافظ خواستم كه مستم كنه! غزلي آمد كه به قول مرحوم آغاسي بي سر و بي پا بي دستتم كرد!بد نيست كه اون غزل رو اينجا هم بيارم:
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر چه گويم و سر خود چه كار باز آيد
دلي كه با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد
چه جور رها كشيدند بلبلان از دي
به بوي آنكه دگر نو بهار باز آيد
ز نقشبند قضا هست اميد آن حافظ
كه همچو سرو بدستم نگار باز آيد
بر سر مزار شهداي ۳۰ خرداد و نهضت سبز حاضر مي شويم!
من نمي فهمم!!!!!!شما براي من توضيح بديد كه در اسلام يا هر دين ديگه اصلا در ديناي بي ديني!!كساني كه:
مسجد را به آتش مي كشند
امنيت ملي را دچار اختلال مي كنند
نيرو هاي امنيتي را مي كشند
۲۰۰ دستگاه اتوبوس تهران را به آتش مي كشند
بانك ها نابود مي كنند
در دل مردم دچار رعب و وحشت مي كنند
كاسبي كسبه ها رو از ۴ به بعد تعطيل مي كنند
از سطل زباله هم نمي گذرند
به پايگاه بسيج يورش مي برند
پرچم ملي رو زير پا له مي كنند
با منافقين پيمان اخوت مي بندند
و از همه بدتر
اشك مقام معظم رهبري رو به
لبخند اوباما مي فروشند!!!!
كجا شهيد محسوب مي شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و از آن بدتر بعد از نماز جمعه ۲۹ خرداد مقام معظم رهبري كه ايشان درباره اغتشاشات به طور كامل و آشكار صحبت كردند اين عمل چه معنايي داره؟؟؟؟؟؟؟
دوستان سر بند ببخشيد كه مدتي سر بند به روز نبود البته توي اين مدت لازم بود كه هر كس به سر بند معتقده سر بند شو ببنده و حضور داشته باشه
توي اين پست مي خواهيم يه نگاه از پنجره سر بند به حوادث اخير كشور داشته باشيم از همه دوستان در باره بحث در اين موضوع دعوت مي كنم.
البته مي دونم كه توي اين مدت اونقدر تحليل و بررسي شنيديد كه ديگه مختون سوت مي كشه!!!!!ولي بازم جاي بعضي از چيزا خاليه....
حوادث اخير رو در چند پرده مرور مي كنيم
پرده اول
دكتر محمود احمدي نژاد
محمود احمدي نژاد رو همه مي شناسيم!در سال ۱۳۸۴ با شعار عدالت وارد ميدان مبارزه انتخابات شد!!!!!!!(البته اين رو بگم كه طبق فرمايش حضرت امام(ره)در انتخابات پيروزي يا شكست به هيچ وجه معنا نداره اما ديديم كه اونايي ادعاي پيرويي از خط امام رو داشتن چيكارايي كه پس از شكست نكردن!!!!)توي انتخاباتي كه كسايي چون هاشمي و لاريجاني و كروبي و... حضور داشتند!!!اما اون اومد.با شعار عدالت هم اومد!آقاي صادقي رئيس دانشگاه شهيد بهشتي مي گفت كه رفتيم ساختمان شهرداي تهران پيش دكتر.به دكتر گفتم كه از حزب اصولگرايان توي انتخابات زيادن.فكر مي كنيد كه چقدر راي داريد؟؟؟دكتر تاملي كرد و گفت توكل بر خدا.از همون روز اول دست كمش گرفتن(البته اين موضوع براي حامياشم صادقه!!!!!)با شعار عدالت آمد و پيروز شد.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا با شعار عدالت آمد و مورد تاييد مردم قرار
گرفته شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جز اينكه عدالت نبود؟در دوران سازندگي و اصلاحات چه چيزي پيش آمده بود كه ۱۷ ميليون نفر به يه عدالت خواه راي دادند؟؟؟؟؟؟؟
به گزارش نيوز تايم احمدي نژاد در اين چهار سال ايران را به اندازه بيست سال به جلو برد!ولي سياسيون و به اصطلاح روشن فكراي مريض ما توي روزنامشون حسابي اونو كوبيدند!!!!و هم صدا با رئيس اسرائيل آرزوي سقوط دولت رو كردن!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درباره فعاليت هاي اين چهار سال ديگه احتياج به توضيح دادن نمي دونم فقط يه چشمه شو مي گم باقي رو خودتون در يابيد.همين بس كه در ۲۶ سال قبل جمعا ۵ پالايشگاه ساخته شد تازه اونم با پول ايراني و نيروي كار خارجي اما در همين چهار سال ۷ پالايشگاه اونم با مهندسين ايراني!!!!!!!!!
پرده دوم
مهندس مير حسين موسوي
نخست وزير زمان هشت سال دفاع مقدس!!!!!!!!!
چون آقاي مير حسين خيلي به خاطره علاقه داره و در مناظره جز خاطره چيز ديگري براي گفتن نداشت!!!!!!!!!ما هم اينجا يه خاطره تعريف مي كنيم!
ناو هاي آمريكايي وارد حريم آبي خليج فارس شدند.رضايي-هاشمي و موسوي خدمت حضرت امام رسيدند براي كسب تكليف!امام به آنان گفت كه مسئولين كشور شماييد ولي اگر من بود يه ناو آمريكايي رو سالم نميزاشتم بمونه!!!!
يه لحظه ؛شما بوديد چيكار مي كرديد!!!!!!!!!!!!
اما آقايون اومدند به جاي اينكه نظر امام رو اجرا كنند گفتند نه بابا مگه مي شه ناو آمريكايي ها رو بزنيم-جواب ديپلماسي جهان رو چي بديم؟؟؟!!!! ولش كن امام سر پيري يه چيزي گفته حالا!!!!
اينم يه خاطره از آقاي پيروي خط امام!!!!!!!!!
مير حسين بعد از بيست سال دوباره وارد ميدون شد ببخشيد اشتباه شد درستش اينه مير حسين رو بعد از بيست سال وارد ميدون كردند!!!!!!آقايي كه توي اين بيست سال به غير از بوم نقاشي و قلمو چيز ديگري نديده بود!!!!!از سال ۸۵با هاش صحبت كردند!!!!! از سال ۸۵ ستاد تبليغاتي اصلاحات آغاز به كار كرد!!!!!!! بهزاد نبوي رو كه مي شناسيد!؟همون بعد از يك سال گفت كه مير حسين از خاتمي تر سو تره!!!!!اما چي شد كه يهو مير حسين شجاع شد و وارد ميدون شد(فقط با شستشوي مغزي ممكنه!!!!!)
مير حسين بد بخت كه بهانه بود! هدف مارمولك هاي پشت پرده مثل خاتمي همون انقلاب مخملين بود كه اگه انصاف رو رعايت كنيم مير حسين خوب اجراش كرد ولي حيف كه موسوي هنوز جايگاه ولايت فقيه رو نشناخته!!!!!!!
برنامه ستاد موسوي براي انقلاب مخملين بدين شكل بود يعني همه انقلاب هاي مخملين يه ساختار مشخصي دارن كه مرحله به مرحله به پيش ميريم:
۱-انتخاب يك رنگ تحريك آميز و اعتقادي:
*در اكراين گل زر سرخ
*در گرجستان رنگ نارنجي
*و در ايران سبز
۲-القاي تفكر تقلب گسترده در انتخابات قبل از انتخابات
در اينجا بيان فرمايشات مقام معظم رهبري نسبت به اين موضوع قبل از انتخبات جاي تامل داره:
((من تعجب مي كنم بعضي از دوستان با توجه به اينكه سه ماه به انتخابات زمان باقي مانده است دم از تقلب گسترده در انتخابات مي زنند اين صحبت ها صحيح نيست.))مشهد مقدس ۱/۱/۸۸
چرا حضرت آقا اين صحبت رو كردند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۳-دروغگو خواندن رئيس جمهور
از آقاي موسوي بايد واقعا به عنوان يك پديده جديد تجليل بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا كسي كه به دروغ كسي رو به دروغگويي متهم كنه قابل تجليل نيست!!!!!!!!!!!!!!!!!در اين باره به فرمايشات حضرت آقا در نماز جمعه تهران بسنده مي كنم:((اين دولت خدمتگزار را به دروغگويي متهم كردند))۲۹/۳/۸۸
۴-اعلام تقلب گسترده در انتخابات و خواستار ابطال انتخابات
در كشور هايي همچون اكراين و گرجستا شايد اين مسائل اجرايي باشد اما در ايران ابدا اي ناز شصت آقا كه سيلي محكمي به اين غالفلين زد
ايران را با كجا مقايسه مي كنيد؟
ديديم كه اين مرحله از انقلاب مخملين هم اجرا شد اما با هوشياري ملت و رهبري با شكست رو برو شد.ديديم كه آقايون از تقلب ۱۱ ميليوني دم زدند و خواستار ابطال انتخابات شدند.باز خواني فرمايشات حضرت امام بهترين راه براي پي بردن به عمق ماجرا است:
غلط مي كني شوراي نگهبان را قبول نداري!غلط مي كني قانون را قبول نداري!قانون تو را قبول ندارد!نمي شود كه هركس بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم!بايد بپذيريد!حتي اگر بر خلاف راي شما باشد بايد بپذيريد!
هر كس شوراي نگهبان را قبول نداشته باشد
مفسد في الارض است.
دوستان سر بند؛سر بند يا حسين يعني ولايت مداري
بياييد خودمان قضاوت كنيم
بدون تعصب و با آگاهي

به مناسبت وفات حضرت فاطمه معصومه(س) قلم رو برداشتم و تصویر زیر را نقش زدم؛این تصویر بیشتر می تواند قابل توجه طراحان باشد.
![]()
خروس بامحل(طنز در جبهه)

حسن سفره را كنار چراغ والور پهن كرد و گفت: «بوي چلوكباب عمليات بلند شدهها! نه؟» عباس پارچ آب را دستش داد و گفت: «البته اگه اين سازمان مسكنيها امشب كارشون تموم بشه!» حسن جاي پارچ را وسط نان خشكهاي سفره باز كرد: «انشاءالله امشب بزم برپا ميشه.» عباس چند شيشة خالي مربا و نمكدان شيشهاي كوچكي را از روي جعبة مهمات گوشة سنگر برداشت و توي سفره گذاشت: «اينم ليوانها و مستحبات.» بعد رو كرد به حسن و پرسيد: «بچهها رو بيدار كنيم؟» حسن نگاهي به ساعت مچياش انداخت: «خستهاند... بذار علي بياد بعد.»
عباس خواست بلند شود كه پردة سنگر كنار رفت و علي قابلمه به دست وارد شد. نگاهش به سفرة پهن شدة ته سنگر افتاد. چشمان ريز و مشكياش برق زد. همانطور كه به طرف عباس و حسن ميآمد با پا به بچهها ميزد و ميگفت: «پاشيد!... برادرانِ قيلوله پاشيد!... بلند شيد وقت نهاره!»
ـ آخ! چه خبرته؟
ـ مگه سر اُوردي!
ـ چيه؟ چي شده؟
ـ مگه مرض داري. كمرم سوراخ شد.»
آه و نالة بچهها سنگر را پُر كرده بود كه دوباره پرده كنار رفت. صداي «قوقولي قويي» پيچيد توي سنگر. سرها همه به طرف در سنگر چرخيد. عبدالله سلانه سلانه وارد شد. از تعجب و سكوت يكبارة بچهها صورت سبزه و كشيدهاش به خنده باز شد و گفت: «بهبه... به موقع رسيديم.»، بعد آرام از زير اوركتش، خروس حنايي لاغري بيرون آورد.
علي قابلمة غذا را روي چراغ گذاشت و به طرفش آمد. آرام دستش را روي سر خروس كشيد و با خنده گفت: «اينو از كجا اُوردي؟»
عبدالله خروس را با دست چپ بغل كرد: «توي خط بود.» بعد خم شد تا پوتينهايش را باز كند. علي خواست خروس را بگيرد كه يكدفعه صداي خروس بلند شد. عبدالله كنار كشيدش و گفت: «هاي! چه خبرته؟... اين زخميه!» اشاره به پاي چپ خروس كرد و ادامه داد: «تركش خورده!»علي با احتياط پاي خروس را بلند كرد تا جاي زخمش را ببيند كه دوباره خروس جيغ بلندي كشيد. هر دو ترسيدند. علي خندة معنيداري كرد و گفت: «نه بابا... اينم كه مثل خودت موجيه!»
قبل از اينكه عبدالله چيزي بگويد، عباس از ته سنگر گفت: «خدا به دادمون برسه. دوباره مصيبت و مكافات به هم رسيدند.»
علي به طرفش رفت و گفت: «وقتي دوتا دوشكار كار ميكنند، يك كلاش نميآيد وسط و تَقتَق كند.» بعد بالاي سفره نشست و رو به بچهها گفت: «پاشيد كه تداركات ولخرجي كرده!... هركي هم دير بياد از غذا خبري نيست!» بچهها يكييكي پتوها را كنار زدند و پريدند كنار سفره.
عبدالله با يكي از بچهها زخم پاي خروس را بستند و كنار بچهها نشستند. حسن گفت: «خب، نگفتي اين خروس توي خط چيكار ميكرد؟»
عبدالله ليوانش را پر آب كرد و گفت: «نميدونم... بچهها ميگفتند از صبح پيداش شده!»
علي قابلمه را از روي چراغ برداشت و گفت: «خب، بقيه حرفا باشه برا بعد. بريم سراغ ناهار كه از نون شب واجبتره.»
بچهها هورايي كشيدند و بشقابهايشان را بالا گرفتند. علي اخمهايش را درهم كرد و گفت: «چه خبرتونه؟... آقايان اهل دل! اول خدا، بعداً خرما.» بعد دستهايش را بالا برد و سرش را كج كرد: «بار خدايا، تا ما را نكشتي از اين دنيا مبر.»
ـ آمين.
ـ اول بكش بعداً ببر!
ـ آمين.
عبدالله وسط آمين كشدار بچهها پريد و گفت: «آخه دعاي فارسي تو كه از سقف اين سنگر بالاتر نميره، چه برسه به آسمون!... ساكت تا خودم دعا كنم» و شروع كرد:
ـ اللهم الرزقنا تَركِشاً ريزاً صغيراً!
ـ مرخصياً طويلاً الي تهراناً و....
صداي خنده و دعاي بچهها درهم شده بود كه خروس يكدفعه پريد توي قاب پنجره و شروع كرد قوقوليقوقو كردن.
عبدالله بلند شد و مقداري آب و نان جلويش گذاشت. علي قابلمه را وسط سفره گذاشت و گفت: «بيا بشين با اين خروس بيمحلات.» بعد در قابلمه را برداشت و ادامه داد: «توجه توجه... خاطرات يك آشپز....»
عبدالله و بچهها سرشان را به قابلمه نزديك كردند. علي قاشقش را توي غذا ميچرخاند و ميگفت: «قورمه سبزي شنبه... ساچمهپلوي يكشنبه... قيمة دوشنبه و...، البته مقداري آب و نمك كه امروز بهش اضافه شده.»
عباس تكهاي نان به دهانش گذاشت و گفت: «پس بگو بسيج در هفتهاي كه گذشت يا....»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي چند انفجار از طرف خط مقدم به گوششان رسيد. خروس شروع كرد به بالا و پايين پريدن و سروصدا كردن. بچهها زدند زير خنده. حسن گفت: «آقا عبدالله چشمت روشن، خروست دكل حسين شخميِ.»
عبدالله به طرف خروس رفت. خروس ترسيد و پريد كنار بچهها. علي جستي زد به طرفش تا بگيردش. دستش خورد به پارچ آب و كلهاش رفت توي سفره. تكههاي نان مثل ماهي روي آب شناور شدند.
بچهها با خنده افتادند دنبال خروس. آن بيچاره هم اين طرف و آن طرف ميپريد و سروصدا ميكرد. عبدالله مرتب داد ميكشيد: «ولش كنيد اين زبون بستهرو!... چكارش داريد؟ خجالت بكشيد.»
هيچكس به عبدالله گوش نميداد. سنگر داشت از سروصداي خروس و خندة بچهها منفجر ميشد. خروس از زير دست و پاي بچهها خودش را رساند كنار چراغ. حسن با اشارة دست همه را ساكت كرد و آهسته روي نوك پا از پشت به خروس نزديك شد. به يك قدمياش كه رسيد، خروس جيغ بلندي كشيد و پريد پشت چراغ. عباس هم بلافاصله پشتش خيز برداشت، اما خروس جا خالي داد و كمرش محكم خورد به چراغ. براي اينكه جلوي بچهها كم نياورد، دوباره سريع از جايش كنده شد تا خروس را آنطرف سفره بگيرد، اما چراغ تكان شديدي خورد و نزديك بود بيفتد. حسن پريد نگهش دارد كه دستش خورد به پاي عباس. عباس نتوانست خودش را نگه دارد و با سر رفت توي قابلمه غذا.
بچهها از خنده غش و ريسه رفتند. عباس، عصباني، بلند شد و با چفيه روي گرنش، صورتش را پاك كرد. تا چشمش افتاد به بچههايي كه از خنده قِل ميخوردند كف سنگر، زد زير خنده. خروس وقتي ديد ديگر كسي با او كاري ندارد، پريد روي جعبه مهمات. زبان بسته فكر ميكرد نجات پيدا كرده. با ديدن عباس و بچهها كه داشتند به او نزديك ميشدند، شروع كرد ناله كردن. علي و عباس جلوتر بودند و بقيه هم بدون فاصله پشت سرشان، خروس را دوره كردند. علي آهسته به عباس گفت: «حالا يادت ميدم چطور يه خروس را ميگيرند!» بعد آرام آرام به خروس نزديك شد. دستهايش را باز كرد تا خروس هيچ راه فراري نداشته باشد. خروس زل زده بود تو صورت علي و تكان نميخورد. علي پوزخندي زد و گفت: «از دست من ديگه نميتوني دَر بري!» خم شد تا بگيردش كه يكدفعه خروس پريد توي صورتش و نوكش زد. علي داد كشيد و پريد عقب، اما پايش گير كرد به پاي عباس و باهم افتادند روي چند نفري كه پشت سرشان بودند. حسن و عبدالله كه عقبتر از بقيه بودند، سريع خودشان را كنار كشيدند و آن بچهها روي هم افتادند كف سنگر و صداي آخ و دادشان بلند شد.
خروس هم شلون شلون از كنار ديوارة سنگر رفت به طرف سفره. حسن و عبدالله دلهايشان را گرفته بودند و ميخنديدند. حسن كه ديگر نميتوانست خودش را نگه دارد، عقب عقب ميرفت و قهقهه ميزد كه پايش رفت روي يك بشقاب و از پشت با سر افتاد. دوباره همه از خنده ريسه رفتند.
عبدالله انگار كه دنبال فرصت بود، وقتي دورش را خالي ديد، پريد روي خروس و گرفتش و از سنگر دويد بيرون.
حسن داد كشيد: «هاي بگيريدش... فرار كرد... نذاريد بره.»
همه در يك چشم به هم زدن بلند شدند و دنبال عبدالله و خروس از سنگر پريدند بيرون. عبدالله رفت پشت خاكريز. بقيه هم پشت سرش از خاكريز رفتند بالا.
آخرين نفر كه آن طرف خاكريز سُر ميخورد پايين، صداي انفجار وحشتناكي زمين را لرزاند. همه بياختيار دراز كشيدند روي زمين.
چند خمپارة ديگر هم آن طرف خاكريز با صداي گوشخراشي منفجر شد. علي همينطور كه سرش را بين دو دستش گرفته بود، گفت: «از اون آبزير كاههاي نامرد بود.»
خروس كه از دست عبدالله فرار كرده بود، رفت بالاي خاكريز و شروع كرد به خواندن. بچهها يكييكي بلند شدند. خاك و دود همهجا را پر كرده بود. خروس پريد طرف سنگر. همه با داد و هوار دنبال خروس از خاكريز رفتند بالا، اما روي خاكريز ميخكوب شدند. از سنگر چيزي باقي نمانده بود و دود خاكستري از آن به بالا تنوره ميكشيد.
عبدالله وسط آمين كشدار بچهها پريد و گفت: «آخه دعاي فارسي تو كه از سقف اين سنگر بالاتر نميره، چه برسه به آسمون!... ساكت تا خودم دعا كنم» و شروع كرد:
ـ اللهم الرزقنا تَركِشاً ريزاً صغيراً!
ـ مرخصياً طويلاً الي تهراناً و....
صداي خنده و دعاي بچهها درهم شده بود كه خروس يكدفعه پريد توي قاب پنجره و شروع كرد قوقوليقوقو كردن.
![]()
یادش بخیر چند مدت پیش شلمچه بودم ،جای شما خالی یه حال حسابی با شهدا کردم!و آخر کار هم قلبم رو داخل خاکهای شلمچه خاک کردم و اومدم؛قلبم رو خاک کردم که قلبم فقط برای شلمچه باشه،اینجوری وقتی که اومدم داخل این شهر شلوغ دیگه قلبی نداشته باشم که از دستش بدم و یا قلبم رو با چیز دیگه عوض کنم؛به همین مناسبت یه عکس خوشگل از شلمچه پیدا کردم که اینجا برای شما میزارمش که شما هم زیارت کنید...(التماس دعا)
دانلود تصویر شلمچه

یادش بخیر شهید حاج عبدالحسین برونسی شب عملیات دنبال سربند می گشت وقتی که سید کاظم بهش می گه حاجی یکی رو بردار دیگه زود باش بیا،گفت:نه،دارم دنبال سر بندی می گردم که روش نا مبار حضرت فاطمه الزهرا(س)باشه؛اون شب گذشت؛حالا امروز ما موندیمو سربندهای مختلف،اما یه سربند وجود داره که همیشه یه جوره،یه شکله،یه رنگه و همیشه داخل همه سربندها تابلو هستش!این وبلاگ قرار نیست که سربند رو عوض کنه یا اینکه برای شما روضه بخونه بلکه می خواد توی این محیط وب که پر شده از سربندهای مختلف بگه یه سربند هستش که از همه سربندها باحال تره!با صفا.برو بچه هایی که قصد همکاری دارند قدمشان روی چشم!اونهایی هم که نیومدن منتظرشون می مونیم شاید که بیان... .
در پناه حق
